90/06/13
وبلاگ دریا،زندگی ست
90/06/13
آهی برخاسته از نهاد
که نوایی از زندگی را در خود ندارد
و انده در آن مالامال است
و درد را در سینه ی خود نگاه می دارد
هراسی از دیو سیاه شب ندارم
وفریادم را با آهی برخاسته از نهادم
پاسخ می دهم
90/06/12
عطر خوش عاشقی
که باران با قطرات خود
برگها را خیس نموده بود
و نشاط و طراوت خود را از خیسی باران
دریافت نموده بودند
واین ،آغاز زیستن برگ در بهار وجود بود
و بهار ،فصل جوانه زدن
فصل روییدن
وگلبرگ عشق را
در برگهای گل رز پیچیدن
و با عطر خوش عاشقی
تقدیم به معشوق نمودن
90/06/11
پاییز
فصل میلاد من
فصلی که در آن من زاده شدم
با رنگین کمانی از رنگها
با ابرهای باران زا
که میبارند قطرات خود را
بر روان آدمی
تا تازه گردی از حس بودن
تا تازه گردی از حرارت خواستن
تا تازه گردی از عشقی که قلبت را تکه تکه می کند
90/06/11
حریری از آرزوها
آغاز می شود
و سپیده می دمد
و صبح فرا می رسد
و حس خوب بودن در تو آغاز می شود
و تو در آغازین ساعات
با آرامش حاصل شده از شب
روح خسته ی خود را
در حریری از آرزوها می گذاری
تا با رویایی ترین آرزوهایت
پرواز می کنی به سوی
هماره ی زندگی ات
90/06/10
نقش انسانی
واژه ها ،تصوراتی هستند
تا راه ِزیستن را به من که یک انسانم
نشان دهند
واژه ها ،از نوع بشریت می گویند
واژه ها ،از فضایل انسانی می گویند
واژه ها ،از حدیث رادی می گویند و محبت
واژه ها ،از تو می گویند
که خود ،همه ایی
و نقش انسانی را در وجودت
نهفته داری
90/06/09
لبخند
که نامش شادی درونی ست
لبخند
زمانی بر گونه ات جای می گیرد
که گویا اندرونت
با غم
سازگاری ندارد
لبخند زمانی بر گونه ات جای می گیرد
که گویا ضمیرت
در واژه ای به نام گریه سیر نمی کند
من می خندم
تا دنیا به روی من بخندد
90/06/09
جان تازه
با امید به تو لبخند می زند
و نورانیت خود را بر گستره ی هستی می تاباند
و حرارت عشق
با عطر خوش عاشقی
افشانده می شود
من،روزم را با یاد تو آغاز می کنم
من با آهنگ صدای تو
من با عاشقانه های تو
من با اندیشیدن به تو
جان تازه ای می دمد در روان من
90/06/07
شبنم نگاهت
که با قطرات باران
بر زلالیه ی چشمانم می نشیند
مرا به وادی زیبای خیال می کشاند
و ترسیم می کند در ذهنم
آینده ای دور
که به سبزی روح بهارست
که به طروات نشاط باران است
که به آرامش آبی دریاست
90/06/06
ریزش قطرات
با درخشش ستاره در شب
با ابرهایی که دلگیری آن ،چشمها را به اشک می نشاند
و بارش بعد از آن
وریزش قطرات
مرا که خود
با آبی ترین رنگ دمسازم
به وادی دلتنگی می کشاند
تا با اشک
فرو بنشانم غم درونم را
90/06/06
طراوتی عاشقانه
راز عشق را خواندم
ودر دستهایت
گرما و حرارت وجود را
وبا بارش مهر خود
قطره قطره
بر شبنم وجودم
مرا خیس از عواطف خود کردی
مرا بارانی بارانی کردی
تا ببارم
تا بار دگر حس زیبای بودن را در طراوتی عاشقانه
شناور باشم
90/06/06
طبل جدایی
به روی برگهای پاییز
خش خش می کند
یادآور می شود برای او
که گذر از ثانیه ها
در کوچ پرستوی عاشق
هجران لحظه ها را
رقم می زند
وبانگ فاصله
آوایی ست که طبل جدایی را می نوازد
90/06/05
وقتی
وقتی از رفتن
وقتی ازینکه دگر نیستی
وقتی ازینکه نمی توانی باشی
وقتی ازینکه حضورت دگر حس نمی شود
وقتی
وقتی
شاید بتوان از خاطره ها گفت
شاید بتوان از یادها گفت
شاید بتوان از نقش حضورها گفت
وشاید بتوان از اشکی گفت که می تواند بدرقه ی راهت باشد
90/06/04
هماره ی زیستن در کنار گل
رو به باغ آرزوها بازست
و پروانه ی خیال با رنگارنگی خود
می پرد در باغ
ودر هوای عطر آگین ترین گل
پرپر می زند
ودر هوای خوشبو ترین رایحه می پرد
و گویی می خواهد جذب شود در آغوش گل
و گویی می خواهد فنا شود در ره گل
وشمع وار می سوزد
تا هماره ی زیستن در کنار گل باشد
90/06/04
کبوتر سپید عشق
در آسمان آبی آرامش
پرواز می کند
و دغدغه ی او
پروازست
پروازی نه خیالی
پروازی واقعی به سوی جهان دوستی ها
پرواز ی که از عمق جان
لقای دوست را خواستارست
90/06/03
آوای زجر
سکوت می کند
وقتی شباهنگ عاشق نمی خواند
وقتی واژه ها ،سرگردان و آواره ی هجرانند
من با ترنم آنچه که در اندرونم است
نوای مهر را بانگ می زنم
نوای محبت را با چشمان خیسم ،نشان می دهم
و سکوت ،آوای زجری ست که دیده می شود
لیک
شنیده نمی شود
90/06/02
آهنگ دوستت دارم
دریای مواج لحظه هاست
دلی دارم که در رد پای دوست
نشانی از توقف لحظه هاست
دلی دارم که از آبشار محبت
قطره قطره زلال چشمان شماست
دلی دارم که از توفان روزگار
جذر و مد امواج گرفتار شماست
دلی دارم که با نوای ضربانش
آهنگ دوستت دارم شماست
90/06/02
عاشقانه ترین آرزو
وقتی اثری از رد پای شب نیست
وقتی آوای بلبلان برایت ،زیباترین آهنگ هستی ست
وقتی منظر دیدت،
سبزترین درختان باطراوت باشد
وقتی آبی آرامش ،رنگ دید چشمانت است
تو می توانی
اگر بخواهی
در سایه ی آرامش
عاشقانه ترین آرزویت را کسب کنی
90/06/01
وباز هم می توان اندیشید
درین دیار که آدمیت ،نقطه ی اصلی ست
درین دیار که سخن از راد مردی ست
درین دیار که گفتن ،یک طرز ِنگاه است
درین دیار که بیان واژه ،هنر اندیشه است
درین دیار که اندیشه جزء لاینفک آدمیت است
از چه کسی؟
از چه چیزی؟
می توان نالید؟
از بازتاب اندیشه؟
یا انعکاس ِخود در اندرون ِآدمی؟
وباز هم می توان اندیشید
90/05/30
خورشید
خورشید
حضور خود را از شرق جشن می گیرد
وروز پدیدار می گردد
وآفتاب حیات
نور خود را بر پهنه ی گیتی می گستراند
و من در حرکت زمین
که نشانی از شب و روزست
به دایره ی مدوری می رسم
که از تو شروع می شود
و به تو ختم می گردد90/05/30
قدحی از شراب قرمز
مرا که در رویایی ترین احساسها
تو را در قاب خاطراتم می بینم
در کوچه باغهای آرزو
رنگین ترین آرزویم
دیدار توست
من در خاطره هایم
روانه ی تو هستم
لحظه به لحظه
آن به آن
ثانیه به ثانیه
بدون حد و مرز
فقط تو را می خواهم
فقط تو
تا در پرندی از رویا
عشق ناب تو را
با قدحی از شراب قرمز بنوشم
90/05/30
پرستو
سنگینی راه را می بیند
وقتی پرستو از دیار پاییز کوچ می کند
تا زمستان با برودتش او را منجمد نکند
تا زمستان او را با برفهای سپیدش
برفی نکند
و یخ او را فرا نگیرد
وبهار با آوای بلبلان عاشق
فرا می رسد
وپرستو که چهچه خود را در برودت دلگیر فراموش کرده بود
در بهار می خواند
با عطر بوی اقاقی
با عطر بوی شکوفه های گیلاس
با نشاط و طراوت گلهای باغچه
پرستو ،جفت خود را می یابد
و سرود عشق را با یکدگر می خوانند
تا بهاری دگر
تا وصالی دگر
90/05/29
انتظار بهار
من با خش خش برگها در پاییز
گذر زمان را در عبور آنچه که هست
با ردپای رهگذر
حس می کنم
در انتظار لحظه ها
من با سرمای زمستان
که برودت آن ،جسم و جان را منجمد می کند
حس می کنم
در انتظار لحظه ها
من با بهار شکوفا می شوم
من با بهار
با عطر شکوفه های گیلاس
با عطر شکوفه های بهار نارنج
سرمست می شوم
از بودن
از وجود داشتن
از هستی آنچه که هستی
و من در رد پای خاطره
باز هم
در انتظار بهار هستم
90/05/28
کنار برکه ی خیال
مشاهده کرد
بر بال ابرها می توان با کبوتر سپید عشق را مشاهده کرد
بر بال ابرها می توان هاله های ابر را مشاهده کرد
بر بال ابرها می توان جامی را دید که شراب عشق درون آن
می جوشد
بر بال ابرها می توان برکه ای را دید که از آب حیات سرشارست
برکه ی خیال
که می توانی با آن آرزوهایت را پروبال بدهی
که می توانی با آن حدیث دلتنگی را بگویی
وامیدت را بگسترانی
تا به واقعیت نزدیک شود
90/05/28
خوشبختی
مسیرت مشخص باشد
خوشبختی یعنی دیدن دگران آنگونه که هستند
خوشبختی یعنی چراغ خانه ی خودت باشی
خوشبختی یعنی شمع وجودت،در ره پروانه شدن باشد
خوشبختی یعنی آگاهانه زیست کنی
و آگاهانه بیاندیشی
خوشبختی یعنی زندگی را
زندگی کن
90/05/28
بخت و اقبال
بخت و اقبالی دارد
وانسان در سراپرده ی زندگی
می تواند بخت خود را در محک روزگار بسنجد
وانسان،خود می تواند
اگر بخواهد ،خوش باشد در بخت خود
وانسان ،می تواند بد باشد در بخت خود
90/05/27
بستر خیال
یخ می زند
و نیز دل من
ونیز احساس من
ونیز حس خوب بودن من
من آنگاه
در دریای یخ زده ی دلم
شناور نیستم
نمی توانم به بهار فکر کنم
نمی توانم به سرسبزی و طراوت فکر کنم
نمی توانم در بستر خیال
به یاد تو باشم
90/05/27
رد پای شریان حیات
در دیار محبت
در سرزمین عاشقی
در رویای آرامش
در شروعی دوباره
در طلوعی تازه
در سرانجام خوشیها
من رد پای روشنی را می خواهم
من رد پای تابندگی را می خواهم
من رد پای شریان حیات رامی خواهم
90/05/26
حس تازه
در من واژه های تازه به طراوت نشسته در نهال ذهنم
در من شکل تازه ای از خواستن موج می زند
در من حدیث دلتنگی دگر جایی ندارد
در من بوی محبوبه ی شب
در خودم عطر افشانی می کند
و من سرمست می شوم
از نوشته های خود
و من در حیرتم ازینکه زندگی که در من جاریست
من هم در زندگی جاری می شوم
و حیات من با اندیشه هایم شکل می گیرد
90/05/24
سراب
سراب ،نمای فریبنده ی زندگی توست
سراب ،نمایی ست که می کشاند تو را به ظواهر زندگی
سراب ،حلقه ی نگاهی ست که نمی توان به آن اعتماد کرد
سراب ،همان خطای دید بشریت ایت
که می تواند تو را به قعر بکشاند
که می تواند تو را به قهقهرا بکشاند
و می تواند تو را به قهقهرا بکشاند
و می تواند یاسی در تو ایجاد کند
که گویای پریشی درونت باشد
گاه ،می شود از سراب گریخت؟
گاه ،می شود از فریبایی ظواهر فرار کرد؟
می توان رها شد؟
می توان پرواز کرد؟
واوج گرفت به آنچه که واقعیت بدون ظواهر است
